ماهی جان


فاصله تنگ شد از تُنگ بلور، از ماهی

ماه عید آمده، این ماه عبور، از ماهی

 

سنگ افتاده به شیون، سفر سنگ کجاست

فاصله گم شده دیگر، نفس سنگ کجاست

قرمز از تُنگ برون آمده تا آبی ها

رنگ از سنگ برون آمده تا آبی ها

پلک قرمز به تماشای سفر آمده بود

دیده دیده به بلندای خطر آمده بود

دُم بجنبان به هوای حرکت، ای حرکت

قدمی رقص بگیراز حرکت، ای حرکت

عمق تُنگ از نفس ماهیِ جان بالا رفت

ماهی از جانب جان تا طلب دریا رفت

ماهی رگ به طپش آمده تا دریاها

سبزی برگ به سرخی زده تا دریاها

قدمی رنجه کن ای ماهی ما ! تا دریا

لطف کن تازه بیا ماهی ما ! تا دریا

متن ماهی به سرانجام،  تلاوت می شد

مهر ماهی شد و فرجام شهادت می شد

آب از حوصله رفت ماهی جان بالا زد

ماهی حوصله هی در هیجان بالا زد


برگرفته از وبلاگ میخانۀ مجاز، جواد یونسی


/ 1 نظر / 26 بازدید